تجربه مادرانه

پرخاش با کودک ، آب به آسیاب آینده تلخ

پرخاش با کودک

پرخاش با کودک ، آب به آسیاب آینده تلخReviewed by مدیر تاتی رو on Jun 17Rating: 4.5پرخاش با کودک ، آب به آسیاب آینده تلخبعد از ظهر یک روز خسته کننده ، به سمت منزل در حرکت بودم . چند دقیقه قبل ، مادرم تلفنی ازم خواست ، سر راه چند تا نون بگیرم . کمی راهم را کج کردم و به سمت مغازه نانوائی رفتم . از دور صف طولانی دیدم . ولش کن . کی حوصله داره تو صف واسته .

پرخاش با کودک ، آب به آسیاب آینده تلخ

یک پست آموزشی

بعد از ظهر یک روز خسته کننده ، به سمت منزل در حرکت بودم . چند دقیقه قبل ، مادرم تلفنی ازم خواست ، سر راه چند تا نون بگیرم . کمی راهم را کج کردم و به سمت مغازه نانوائی رفتم . از دور صف طولانی دیدم . ولش کن . کی حوصله داره تو صف واسته .

بالاخره یه چیزی پیدا میشه ، شام بخوریم . از کنار صف گذشتم که چشمم افتاد به زنی که ، یکی به آخر واستاده بود . یه پسر بچه شیطون هم کنارش بود . از اون بچه های تاپ و بی تاب !  به زمین و زمان نبود .

پیش خودم گفتم که پیشش واستم تا باهاش کمی حرف بزنم ، نوبتم هم میشه ! رفتم ته صف ، بعد از مدتی سر صحبت رو باز کردم !

من _ چه آقائی ، داداش کوچولو میای پیش من ، ببین واست چی دارم

از کیفم یه شکلات درمیارم تا بدم به پسر بچه ، مادرش واکنش تلخی داشت

مادر : نمیخواد خانم ! ولش کنین

اما پسر بچه به سرعت شکلات را ، از دستم  ربود ! مادر به حالت عصبی به کودکش نگاهی کرده و مجددا ، پشت به من به حالت صف ایستاد . پسر بچه شکلات را باز کرده و کاغذش را مچاله کرد ، شکلات را در دهان گذاشت و در حالی که با بی تفاوتی به من نگاه میکرد ، کاغذ مچاله شده را به سمت یک عابر پرتاب کرد . عابر متوجه نشد و به راهش ، ادامه داد .

من : خوشمزش ؟ دوست داری ؟

پسر بچه با سر تایید کرد ، ولی شکلات نصفه را ، از دهان دراورده و به طرف جوی آب پرتاب میکند .

من : مثل اینکه دوست نداشتی ؟ هان

مثل اینکه اصلا حرفای من را نمیشنید . یکی از مشتریان که نانش را گرفته بود ، از کنارمون گذشت . پسربچه ، با شیطنتی متوحشانه ، تکه ای از نان مشتری را میکند . مشتری با لبخند ، نان را به سمت کودک میگیرد تا بیشتر بردارد .

مشتری : بخور عزیزم ، هر چی دوست داری بکن

پسر بچه شانه هایش را بالا می اندازد . مادر برگشته و با مشت گره کرده ، به حالت فشار ، زیر گونه کودک را هل میدهد . مشتری با دلخوری میرود .

مادر : یه دقیقه آروم بگیر بریم دیگه ، ( رو به نانوا ) آقا یه کم دست بجنبون ، از پا افتادیم

نانوا بی تفاوت به کارش مشغول میشود . پسر بچه نان را به دیوار میکشد .

من : نکن آقا خوشگله ، نون گناه داره ، اسمت چیه عزیزم ؟

مادرش با کمی تشر : حسن ، حسین ، تقی نقی ، چیکار به اسمش داری شما ؟

من : آخه کمی کلافه ست ، گفتم سرشو گرم کنم تا به شما هم سخت نگذره !

مادر : نه نمیگذره ، این عادتشه ، میاد بیرون هار میشه ! تو خونه جیک هم نمیزنه !

من : جیک نمیزنه ؟ یعنی تو خونه ، ساکته ؟

مادر : مجبوره که ساکت باشه ، بهش اجازه نمیدیم بجنبه ! مخصوصا باباش !

جمله آخر را طوری رو به کودک گفت که ، حالت خط و نشان داشت .حتی تو دل منم خالی شد ! پسر بچه واکنش تلخی نشان داد . در حالی که جیغ ممتد میکشید ، با لگد مرتب به کرکره پایین مغازه جنب نانوایی ، ضربه میزد . تمام واکنشهای او نشان از سرکوب والدین داشت . جالب اینجابود که چندین بار زیر چشمی نیم نگاهی به من میکرد . مثل اینکه میخواست خودی نشان دهد . اصلا از ماندن در آنجا راضی نبودم شرایط آنطور که میخواستم پیش نمیرفت پس بهتر بود بروم .

از خرید نان منصرف شدم و با ناراحتی راه منزل را پیش گرفتم .گویا با این طفلک در منزل ، مثل گوشت قربانی برخورد میکردند . آره مثل گوشت قربونی ! آخر سختگیریهای مسخره میشه این ، یکی نیست به اینا بگه ، مگه کسی زورتون کرده که بچه دار بشین ؟

خوب شد بهش نگفتم بیا تو سایت ما ثبت نام کن ! حتما میگفت ، گور بابای خودتو سایتتون ! آخ که چقدر حالم بده .

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 3 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن