سخنان نیکو

آن مرد رفت ، آن مرد خسته رفت!

آن مرد رفت

آن مرد رفت ، آن مرد خسته رفت!Reviewed by نویسنده تاتی رو on Jul 17Rating: 4.5آن مرد رفت ، آن مرد خسته رفت!داشت خسته میرفت ، خسته و دولا ، دولا و افسرده ، افسرده و بازنده ، بازنده و پوچ !چرا پوچ ؟ در کوچه خاکی ، چرا پوچ ؟ در گرما ، در میان خاک و گرما ، دست پرورده هایش بی توجه به او،  و پر توجه به توپ پلاستیکی ،

آن مرد رفت ، آن مرد خسته رفت!

یک پست لعنتی

داشت خسته میرفت ، خسته و دولا ، دولا و افسرده ، افسرده و بازنده ، بازنده و پوچ !

چرا پوچ ؟ در کوچه خاکی ، چرا پوچ ؟ در گرما ، در میان خاک و گرما ، دست پرورده هایش بی توجه به او،  و پر توجه به توپ پلاستیکی ، یه عده بچه ، یه عده آینده ساز ، یه عده امید ساز ، در میان خاک چه پر شور به توپ پلاستیکی ضربه ای ، به توپ ضرباتی ، بی خبر از ضرباتی  در آینده خودشان مگر نه اینکه زدی ضربتی ، ضربتی  نوش کن ، این را او میدانست و بچه ها نه !

بچه ها همچنان نیز، و نیز بر توپ میکوبیدند بی توجه به او ، و او دیده نمیشد ! سمعک او فقط میشنوید

_ ببو گلابی پاس بده

_ ریقو و ما …. بازی که …. واسه تو نیست

_ نزن اونور آخه آبج ……. برو بیرون …..کش!

­_ زر نزن لا………میام تو…….کثا……….من میرم

_…………………………..

او به راهش ادامه داد ، او سمعک را از گوشش کند ، او سمعک را زیر پا له کرد ، او در خود گفت و زار گفت ، یه عمر گچ خوردم و گل لگد کردم ، هیهات !

او خسته رفت ، خسته و دولا ، دولا و افسرده ، افسرده و بازنده ، بازنده و پوچ !

او اولین روز بازنشستگی خود را آغاز کرد ، آموزگار ادبیات دولا و خسته رفت ، معلم پیر پشت به بچه ها ، پوچ رفت .

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × پنج =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن