مامان گُلی

پلاستیک بلای جان ما

پلاستیک

پلاستیک بلای جان ماReviewed by مدیر تاتی رو on Jun 12Rating: 5.0پلاستیک بلای جان ماسلام مامان گلیا ، عمرتون بلند و با عزت – دیروز هوس کردم یه سری به عروس گلم آناهیتا جون بزنم – میدونین که زن بهروز ، نوه ام رو میگم –دختر خیلی خوبیه ، منو که خیلی دوست داره ، سلانه سلانه رسیدم در خونشون و زنگ زدم ، بیشتر از همیشه معطل شدم تا آیفون رو زد ، خیلی تعجب کردم .

پلاستیک بلای جان ما

 

سلام مامان گلیا ، عمرتون بلند و با عزت – دیروز هوس کردم یه سری به عروس گلم آناهیتا جون بزنم – میدونین که زن بهروز ، نوه ام رو میگم –دختر خیلی خوبیه ، منو که خیلی دوست داره ، سلانه سلانه رسیدم در خونشون و زنگ زدم ، بیشتر از همیشه معطل شدم تا آیفون رو زد ، خیلی تعجب کردم .

آخه هر بار قبل از اینکه در رو باز کنه ، از اون تلویزیون کوچولوی آیفون ، کلی خوش و بش میکرد ، پیش خودم گفتم خیره ، با آسانسور رفتم بالا ، هر بار که از آسانسور رد میشدم ، آناهیتا جون تو چارچوب در واستاده بود تا برسم ، مثلا میومد به استقبالم ، اما اینبار در ، بدون حضور عروس گلم باز بود ، راستش رو بخواین اول بهم بر خورد ، شیطونه رفت تو جلدم که تحویلش نگیر و برگرد ،شاید حال نمیکنه من برم پیشش.

اما بخاطر عروس گلم ، زدم تو دهن شیطون و رفتم داخل  نه که از فضولیا نه آخه گفتم شاید اتفاقی افتاده یا حالش خوب نباشه ، از پشت در صدای تلویزیون شنیده میشد که گویندش با حالت گریه داری داشت یه ماجرائی رو میگفت ….

پیش خودم گفتم غلط نکنم این رفتار عروس گلم بی ربط به این صدا نیست ، از در که وارد شدم حدود ده پونزده کیسه تقریبا بزرگ نایلکس که هر کدوم از میوه و گوجه و سیب زمینی و سبزی های مختلف پر بود ، روی زمین ولو بودند …

  مثل اینکه آناهیتا خانم تازه از خرید برگشته بود و هنوز جابجاشون نکرده بود ، از کنار کیسه ها به آرامی و با احتیاط گذشتم که خدای ناکرده به پام گیر نکنه سر پیری کار دست خودم بدم ، کمی چرخیدم کنار سالن که تازه متوجه عروس گلم شدم که واستانکی ، در حال تماشای تلویزیون بود ، فیلم درباره آب و حیوونای دریائی بود.

آناهیتا جون دو سه تا دستمال کاغذی دستش بود و همونجور که فین فین میکرد ، اشکاشم ،پاک میکرد  چشم که چه عرض کنم کاسه خون

روی میز جلوشم ، هفت هشتا دستمال کاغذی ریخته بود، مثل اینکه قبل از من که بیام ،وظیفشونو که جمع آوری اشکهای عروس گلم بوده رو ، انجام داده و خسته روی میز ولو شده بودند .

آناهیتا جون طوری ایستاده بود که هم میخواست از ماجرای فیلم عقب نمونه ، هم میخواست نا سلامتی به من خیر مقدم بگه ، اینو از گردش زاویه بدنش نسبت به افق دید خودمو تلویزیون فهمیدم با همان حالت کمی جلو اومد و سرم رو بوسید با دست اشاره کرد بنشینم .

اما چشم و حواسش، به تلویزیون بود ، من آرام نشستم به انتظار، تا مراسم اشک ریزان عروس گلم تموم بشه حالا رفتم تو فکر که موضوع چیه که عروس با احساسم رفته تو این حالت عجیب و غریب ، نکنه اتفاق بدی قراره تو دنیا بیوفته ، زلزله ای ، جنگ جهانی ، نمیدونم ، بهتره حواسم رو بدم به تلویزیون ، از حرفای گوینده و فیلم متوجه شدم ، موضوع درباره مرگ حیوونای دریائیه که باعثشون خوردن آت و آشغالائیه که آدما تو دریا میریزند گویا دو سه تا حیوونه بزرگ ، نمیدونم کوسه یا نهنگ بود ، مرده بودند .

چند نفر هم داشتن یه بطری بزرگ پلاستیکی که تو یه کیسه پلاستیکی گیر کرده بود رو ، از دهن و گلوی حیوون بیچاره ، خارج میکردن ، راه گلوی حیون زبون بسته ، کیپ شده بود ، چه تلاشی میکردن ، طفلک عروس گلم حق داشت ، منم داشت حالم بد میشد ، آخه رو سطح آب رو که نشون میدادن ، عین جوبای خیابون مولوی ، پر بود از بطری های خالی پلاستیکی  قوطی های فلزی ، کیسه های کوچیک و بزرگ ، تا دلتون بخوادم ، ته سیگار ، حالا خدا عالمه چقدرشون رفته بود زیر آب ، چقدر پرنده خوشگل دریائی روی دریا مرده بودند .

اونم با حالتی زار ، همونطور که گوینده داشت با صدای گریه دارش ، اشک عروس با احساسم رو در میوورد ، من از کنار مبل ، نگاهی به انبوه کیسه های میوه انداختم که منتظر بودن مراسم همدردی عروس گلم با حیوونای دریا تموم بشه تا بیاد تکلیفشونو معلوم کنه ،  با خودم گفتم  ، سرنوشت این کیسه ها چی میشه؟

آیا همینا سر از همین دریا در نمی آرند ، یاد دوران جوونی خودم افتادم ، قربون اونوقتا ، یادمه یه زنبیل داشتم یعنی همه خانما داشتن  ، هر روز باهاش میرفتم خرید ، از هر چی به اندازه نیازم خرید میکردم ، یه کم میوه یه کم سبزی و با خرت و پرتای دیگه ، آخرش هم دو تا نون تازه میذاشتم رو همه و میرفتم خونه ، حسن این خریدا این بود که چیزی دور ریز نمیشد .

بعدش هم پیاده روی همه روزه که عالی بود ، تازه هر روز هم یکی دو تا از همسایه ها رو میدیدم و از حال هم آگاه میشدیم ، آخرش که میرسیدیم خونه و زنبیل رو خالی میکردیم یه آبی  بهش میزدیم ، میذاشتیم تا فردا ، هر زنبیل هم تا یکی دو  سال ، عمر میکرد تازه اگر هم ، مثلا دستش پاره میشد اونو با سوزن نخ ، میدوختیم ، روشم با یه پارچه رنگی خوشگل ، تزئین میکردیم ، که خودش مدل میشد ، عوضش ، دیگه از این نایلکسا و پلاستیکا خبری نبود که رو دست بشر تلمبار بشه و ندونن باهاش چه خاکی رو سرشون بریزن ، مردا هم که شبا میومدن ، اگه خرید داشتن تو پاکت کاغذی میذاشتن ، ما پاکتا رو میذاشتیم کنار برای مصرف دوباره ، مثلا بچه ها بادبادک یا دنباله بادبادکاشونو با همین کاغذا ،درست میکردن.

بعضی از زنها هم که خیلی کدبانو بودن ازشون الگوی خیاطی در میووردند ، بعضی هم قیف درست میکردندمیدادند بقالی محل ، اونا هم توش محصولاتی مثل آرد و نمک و فلفل زرد چوبه و  از این جور چیزا میریختن و میدادند دست مشتری ، تازه کاراشون که تموم میشد و کاغذا دور ریخته میشد ، تو یکی دو هفته ، تو طبیعت حل میشد شایدم تبدیل به کود پای درختا میشد ، نمیدونم .

اما این فاجعه و مصیبت وجود نداشت ، گفتم پاکت یاد پاکتای ماهی افتادم که باریک بودن و بلند ، هر کی ماهی میخرید می انداختن تو یه پاکت و تر و تازه میبردن خونه ، اما این روزا ، ماهی زبون بسته رو می اندازن تو کیسه شفاف ، مثلا میخوان بگن بهداشت رو رعایت میکنیم  ماهی زبون بسته هم با اون چشمای باز ، براق میشه به جمعیتی که تو مسیرش قرار دارن  حالا خونابه ماهی بیچاره که ریخته ته کیسه و قیافه زشتی  پیدا کرده یه طرف ، بوئی که میگیره  یه طرف ، داستان گربه های محل و درگیری با کیسه مملو از بوی ماهی هم یه طرف ، با بوسه عروس گلم به خودم اومدم فهمیدم برنامه تموم شده و حالا یاد مامان گلی افتاده .

تازه آناهیتا جون داشت فیلم رو به اصطلاح حلاجی میکرد که صدای زنگ آیفون در اومد ، عروس با احساسم رفت پای آیفون  دو کلمه حرف نزده ، جیغ کوتاه  بنفشی کشید ، گفتم خدا امروز و بخیر بگذرونه ، آناهیتا خانم ، ناراحت و غمگین ، اومد کنارم رو مبل نشست ، نگو قرار بود اگه آناهیتا ، خرید کرد به همسرش بهروز خبر بده وگرنه اون خرید میکنه واسش میفرسته.

آناهیتا چون که سرش به تلویزیون گرم شده بود ، یادش میره زنگ بزنه  حالا محموله ای بیشتراز آنچه که عروس گلم خریده بود ، کنار کیسه نایلکسهای قبلی تلمبار شد  آناهیتا که غصه ش شده بود با صدای خواهشمندی گفت مامانی جون ،  ترو خدا نصف اینا رو ببر خونه  گفتم آناهیتا جون من یه پیرزنم  دو تا سیب زمینی و گوجه کافیمه که الحمدالله اونم خونه هست یه فکر دیگه بکن .

حالا میوه و سبزی ها رو میتونی با همسایه ها ، فعلا شریک شی ، اما با اینهمه کیسه پلاستیکی که همه شون جلو در منتظرتن ، چیکار میکنی ؟

آناهیتا طفلک میره تو فکر و سکوت میکنه ، منم از فرصت استفاده میکنم ، گوشش رو کار میگیرم ، بهش گفتم آخه عروس گلم تو که یه ساعته برای حیوونای دریا گریه میکنی ، چرا خودت اینهمه نایلکس مصرف میکنی ، حالا با این کیسه ها چیکار میکنی ؟

آناهیتا همانطور مغموم گفت هیچی مامانی میریزم دور ، گفتم آخه فکر نمیکنی یه جای کار میلنگه ؟ خودتم داری به مردن ماهیها کمک میکنی ، هی کیسه کیسه کیسه ، آناهیتا که محو حرفهای من شده بود گفت ، اتفاقا الان تو اروپا و چند کشور دیگه ، باید از کیسه پارچه ای استفاده کنن ، گفتم آناهیتا جون ، چرا اروپا بگه که ما چیکار کنیم ، خود زنای ایرونی از قدیم یا از زنبیل استفاده میکردند.

یا با پارچه های رنگی که اکثرا ، طرح قلمکار داشتن ،  کیسه های خوشگل و جادار درست میکردند که وقتی دستشون میگرفتند آدم حظ میکرد ، آناهیتا که تحت تاثیر حرفام قرار گرفته بود ، بلند شد رفت آشپز خونه واسم چائی بیاره ، منم سرگرم جفت و جورکردن میوه ها که به اندازه ، نصف میدون تره بار بود ، شدم یه وقت متوجه شدم ، خیلی وقته آناهیتا رفته که یهو پیداش شد

اونم هن هن کنان با کلی پارچه جور واجور و رنگی  ، همه رو ریخت کف سالن  من مات و مبهوت مونده بودم معطل که گفت ، بیا مامان گلی که حرفات مثل همیشه گله ، بیا با هم کمک کنیم چند تا کیسه پارچه ای بدوزیم ، هم خودم بردارم ، هم بدم به دوستام تا دیگه از نایلکس استفاده نکنن ، میدونی که ،  من خیاطیم ضعیفه ، دوختنش با شما ، من میرم چرخ خیاطی رو بیارم  اینو گفت رفت من همونجور که مبهوت بودم به رفتن عروس گلم خیره موندم  چیکار کنم ، آخه آناهیتا خانمه دیگه تا بعد خداحافظ ….

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

9 − 5 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن