دسته‌بندی نشدهمترو نویس

دل نوشته های عاشقانه در مترو

عاشقانه

دل نوشته های عاشقانه در متروReviewed by میر سایت تاتیرو on Jan 25Rating: 5.0دل نوشته های عاشقانه در متروخدایا کاش این قطار تا ابدیت بره و من هم همچنان غرق در او باشم . چقدر مفت و ارزان افسانه رو از دست دادم . ارزان از دستم رفت که من در این سن و سال هر پیرزنی را چون افسانه میبینم .

دل نوشته های عاشقانه در مترو

یک پست مترو خوانی

 

گامهای لرزان یک پیر مرد

زانوانم درد میکرد . البته درد پیری . نزدیک پله های برقی کناری ایستادم تا زانو سالم ها که عجله هم داشتند ، پائین بروند بعد تو خلوتی من هم پا روی پله ها میذارم . این بیچاره که داره میچرخه حالا یه گم هم برای من بچرخه . پله ها رو عرض میکنم . ایستگاه کمی شلوغه . کناری می ایستم . قطاری خرامان از سیاهی وارد چشمهای منتظر میشود .

همان سنگر کنار ایستاده را حفظ میکنم به امید آمدن قطاری خلوت تر . همیشه به خاطر مراقبت از استخوانهای فرتوتم این عقب نشینی ها رو میکنم . دیگه چند دقیقه دیرتر در این عمر هشتاد ساله ، تاثیری نداره . چند مسافر هم وارد ایستگاه شدند و شدیم همسایه های منتظر.

قطار به آنی آمد گویا میخواست خود را به قطار رفته برساند . همه سوار شدند و من هم سلانه سلانه رفتم تا جائی در قطار داشته باشم . نمیدونم چرا ایستادم . کفشهایم خط زرد ایستگاه رو نتوانستند بپذیرند. در بسته شد و قطار به شتاب رفت بی من رفت .

روی صندلی آرام گرفتم باز به انتظار. دقایقی در خود فرو رفتم و به صدای قطاری به خود آمدم . قطار خلوت بود و صندلی های خالی در انتظار من. چقدر راحت سوار شدم و چقدر راحت قطار حرکت کرد .

 

بلند گوی قطار ایستگاه شادمان ایستگاه بعد نواب

 

قطار در ایستگاه ایستاد . چند نفر رفتند و چند نفر آمدند و او هم آمد . خدایا چه میبینم . میتونه او باشه افسانه من . درست روبروی من نشست . کودکی سه چهار ساله بسیار زیبا و معصوم همراهش بود .

خدایا اگه افسانه باشه یعنی نوه شه یا نبیره شه ؟

یک دختر بچه زیبا . من محودخترزیبا شدم تا شاید شباهتی میان او پیدا کنم اما ذهن خسته ام یاری نکرد . باز محو اوشدم اما اصلا توجهی به من نداشت . حتما اشتباهی گرفته بودم چون قیافه من نسبت به جوونیم زیاد تغییری نکرده . تازه افسانه بسیار باهوش بود . پس حتما او نبود .

اما من از او چشم برنداشتم . بی توجه به اینکه کجا هستم . چند نفر ایستاده بودند و من از لابلای آنها وراندازش میکردم . پیش خودم گفتم خجالت نکش برو یه سئوال ازش بکن . اما نه. اگه چند تا جوون واسه خود شیرینی یقه مو بگیرن که پیرمرد خجالت بکش مگه اینجا جای این کاراست؟ من هم نمیتونم بگم مگه فقط واسه شما جای اینکاراست ؟

 

بلند گوی مترو ایستگاه نواب ایستگاه بعد میدان حر

 

ایستگاه به ایستگاه مردم در رفت و آمد بودند اما من هنوز روبروی او نشسته بودم . پیش خودم گفتم یه حرکتی بکن شاید تو رو یادش بیاد . آخه چه حرکتی بلند شم کله معلق بزنم !

در ضمن مگه در جوونیم یکبار هم این کار رو کرده بودم که مثلا یادش بیاد البته اگه خودش باشه . پس برای اینکه کاری کرده باشم الکی کلاه را از سرم برداشتم و مجددا سرم گذاشتم .

چند نفری که بالای سرم ایستاده بودند متوجه شدند اما او بی اعتنا بود . تلفنش زنگ زد . به آرامی جواب میداد .

گوشهایم رو مثل خفاش تیز کردم تا شاید از لحن صدایش به جا بیارمش اما هیچ نشنیدم . دفتر کوچکی از کیفش در آورد و همزمان با صحبت کردن مطالبی مینوشت .

 

بلند گوی مترو ایستگاه میدان حر ایستگاه بعد دانشگاه امام علی

 

خدایا کاش این قطار تا ابدیت بره و من هم همچنان غرق در او باشم . چقدر مفت و ارزان افسانه رو از دست دادم . ارزان از دستم رفت که من در این سن و سال هر پیرزنی را چون افسانه میبینم .

اگه الان پیاده بشه چی ؟ نه خدا نکنه . چی داره مینویسه . اون پشت خطیش چه سفارشی داره بهش میده . طفلک میخواد خرید یک سال رو بکنه . ای افسانه . ای افسانه . نمیدونم سن و سالش به این میخورد .

نه مثل اینکه افسانه بزرکتر از این بود . نمیدونم زنده است یا نه . انشالله که زنده باشه . هر جا باشه سلامت و رو پا باشه .

 

ایستگاه دانشگاه امام علی ایستگاه بعد حسن آباد

 

من که از زمانی که از دستش دادم ، تنها کاری که کردم نیمی از شعرهایم بوی او را میداد . در وصف روزگار اندکی که با او بودم .

شاید پنج تا  کتاب میشد . تو مجله . تو روزنامه ها . پاورقی جریده ها . پشت رادیو و سالنهای کنفرانس . پشت تریبونها . هر جا فرصتی به من میدادند تا شعرهایم را از حلزونی گوشها عبور بدهم ،از افسانه هم میگفتم و میخواندم .

چه عجب دست از نوشتن برداشت شاید یک نگاهی یا حداقل نیم نگاهی به من بکنه . نخیر مثل اینکه اصلا من تو مترو نیستم . کمی دست به موهای دختر بچه کشید . یک آرزوی بی ادبانه مرا فرا گرفت . ایکاش این پیرزن افسانه بود و به جای دختر بچه دستش در میان موهای من عبور میکرد .

 

ایستگاه حسن آباد ایستگاه بعد ایستگاه امام خمینی

 

چند نفر سوار شدند . زاویه دید من به او تنگتر شد . اما همین روزه کوچک هم ما را بس . چندین ایستگاهی که با پیرزن و یاد افسانه همراه بودم اصلا متوجه فریادهای دستفروشان نشدم . الان هم که گوشه جنسی که میفروخت به بینی گیر کرد ، متوجه او شدم .

جواب عذر خواهیش را با تبسمی دادم . چند جوان به حمایت از من به دستفروش اعتراض کردند . دستفروش هم صدایش را بلند تر کرد و جواب آنها را داد . همه متوجه برخورد آنها شدند جز پیرزنی که نگاه من را چندین ایستگاه با خود گره زده بود. نخیراشتباهی بود او هم مثل هزارون نفری که همیشه میبینیم و میگیم قیافش خیلی آشناست جائی ندیدمش .

 

ایستگاه امام خمینی ایستگاه بعد ملت

 

همهمه ای به پا شد . خیلی ها سوار شدند و خیلی ها پیاده . کمی که همه چیز آروم گرفت متوجه جای خالی پیرزن شدم . قلبم از قفسه سینه ام کنده شد . کی پیاده شد . میخواستم سریع پیاده بشم که دیدم کار من نیست . سرعت من به مورچه هم میگه بدو پدر جان . تازه کجا برم و چی بگم . خودم را روی صندلی رها کردم . فکر میکنم کمی رنگم پریده بود . این دقایق فشار خاطرات خیلی اذیتم کرد .

دستفروش بیچاره که به خاطر من از چند تا جوون لیچارهائی شنیده بود به سمتم آمد و با تبسمی میخواستم بهش بگم اصلا طوری نشده که بالای سرم ایستاد و تکه کاغذی گذاشت کف دستم . به چشمهایش خیره شدم . باز التهاب سرتا پای من رو گرفت .

دستفروش گفت ( این کاغذ رو اون خانم پیره داد که بدم بهت . گفت بده به اون که داشتی کورش میکردی . برو ازش معذرت خواهی کن شاعر بزرگیه ) خدایا قفل شدم . یخ کردم . خودش بود افسانه بود و باز از دستش دادم . ای بیچاره باز خجالت همیشگی کشت تو رو . کاغذ در مشتم خیس شده بود . بخوونم ، نخوونم . یکی بهم گفت نخوون و بی خیال بشو بخونی که چی . بازم میخوای با غم و غصه تتمه عمرت رو بگذرونی . اما یکی دیگه گفت بخوون بینوا . این سواد رو میخوای ببری زیر خاک که چی بشه . این یکی راست میگفت پس خواندم .

انقلابی دیگر در جان و روان پیر عاشق

( سلام رضا . بازم که تو این سن و سال خجالتی هستی . خوب شد نیومدی جلو که جوابت رو نمیدادم . همچین که نشستم شناختمت . اصلا نمیخواستم داغم رو تازه کنم . همین یه نگاه برام بس بود . میدونی که ازت دلخور بودم و هستم . همه قول و قرار هات الکی بود . به خاطرحرفای مادرت و پولهای شوهر خاله ات دختر خالت رو گرفتی و من رو رها کردی.

حالا ولش کن این حرفا رو . میخواستم بگم که شعرهات رو میخوونم . چرا اسم مستعارت رو فسانه گذاشتی . دیگه بیشتر نمیتونم بنویسم . اما هنوز شعری که واسم گفتی رو یادمه . نمیدونم یادت هست یا نه بالای بام تهرون تو باد شدیدی بود که برام خوندی صد متر بالای زمین حالا صد متر زیر زمین پسش میدم شعرت این بود . برای همیشه خدا یارت

 

رها کن موهایت را در باد افسانه                    بگذار تارههای گیسوانت بچرخند مستانه

هر تاراز مویت چون قامت عرفانی               به هر سوئی  میروند بسان رقص سما آنه

 

کاغذ را دو هزار صد هزار یا فقط یکبار خواندم . نمیدانم .  اما غرق شدم در دانه دانه حرف کلماتش . غرق شدم و مردم . صدائی مرا به خود آورد که پدر جان ته خطه . رسیدیم به فرهنگسرا . این همه راه من کجای خاطراتم بودم . افسانه را برای بار دوم مفت و ارزان از دست دادم . فهمیدم که من مال عشق نیستم . به آرامی خود را به خیابان رساندم . دوست داشتم سلانه سلانه تمام شهر را برگردم . دوست داشتم تمام مردم این شهر پر آشوب ، یک پیرمرد عاشق را ببینند . دوست داشتم برم باز شعر بگویم . میدانم که یکی هست که شعرهایم را بخواند . از مترو به خیابان میروم .

 

مترو نوشت خوانی- سایت تاتیرو

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو + چهارده =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن