باورهای بی باور

سه سرقت کودکانه در سه اپیزود

سرقت

سه سرقت کودکانه در سه اپیزودReviewed by مدیر تاتیرو on Nov 6Rating: 5.0سه سرقت کودکانه در سه اپیزود سایت تاتی رو، از خود و خدای خود میپرسد که : خدایا چرا این چون است و اون چون ؟سایت تاتی رو، اختلاف سرنوشت آدمها را نمیداند از برای چیست ؟

سه سرقت کودکانه در سه اپیزود

 

یک پست دستبندی 

 

اپیزود اول سرنوشت کودک اول

_ آهای ننه ! یالله قلاب بگیر برم بالا، سرقت امشبمون میترکونه !

_ چی میگی ننه جون ، من قوه ندارم که ، پاهام میلرزه جون تو روندارم

_ خیلی خب ، عز و جزنکن مردم بیدار میشن ، ناسلامتی اومدیم سرقت ها ! بیا من قلاب

میگیرم تو بر بالا ! از اون ور در رو باز کن بیام تو !

_ ای ننه جون مثل اینکه حالت خوش نیستا ؟ من کمر ندارم که ، از اون ور میوفتم

_ اینم از ننم ! آخه ننه جون ، کودکت رو که نیووردی ددر! ناسلامتی اومدیم یک سرقت دندون گیر !

 

مرا چو زاد مادر، دستم بگرفت پا به پا برد . عالیه ، این روش انسانهایست که آرزومندند .

آرزوی دیدن روزی که این پای پا به پا ، زمانی یک پای قوی و محکم بشود تا پایه زندگی

مادری با پای لرزانش بشود .یک باور دوست داشتنی

اما وقتی مادر اشتباهی ، دست کودکش را گرفت وبه جای پا به پا ،  تا به تا برد چی ؟ مثل

احمد که دربیست سالگی ، دست به سرقت زده و مادرش هم شده همدستش !

بله بازتاب تا به تا بردن درکودکی ، میشه همکاری در بزرگسالی به گونه ای که مادر

مسئول فروش اموال سرقتی بشود ! فعلا سرنوشت کودک دیروز در آگاهی تهران در حال

رقم خوردن است .

 

اپیزود دوم ، سرنوشت کودک دوم

_ بابا بیا سرشو بگیر

_ بده من یواش ، آهان ، یواش توله سگ

_ آخه باباجون یه کم دولا شو

_ پسر ناخلف ، درست تربیت نشدی دیگه  ! باید میزدم تو دهنت پر خون بشه که حالا سر

پدرت داد نزنی ، گفتم همه رو جمع کن یهو بذاریم تو گونی !

_ نمیشه بابا ، یهو سرو کله پلیس پیدا میشه ، باید فرصت داشته باشیم بزنیم به چاک

_ آخه گوساله ، تو میخوای یادم بدی ؟ راه و چاه رو من یادت دادم

 

_ ول کن بابا این حرفا رو ، حالاهمچین میگه بهت یاد دادم که مثلا استاد دانشگاه شدم ، بابا

جون اومدیم سرقت خودرو دیگه !

 

_ ببین قراضه ! این چیزائی که یادت دادم ، هیچ استادی بلد نیست که یاد بده

 

_ خب دیگه بسه ، سنگین میشه میریزه ، چرخا رو خودم میارم، راستی بابا شنیدی میگن

شب عروسی پسر عین صبح پادشاهیه ، به شرط و شروطا که چی ؟ که پسر رو پدر

کند داماد !

_ زق و وق نکن بابا ، مثل اینکه من رو بابام پادشاه کرده بود ، اگه من شاه میشدم تو هم

میشدی ولیعهد ! حالا زر زر نکن غیر ضبط چیز دیگه ای رو باز کردی

 

_ هر چی خرت و پرت بود ، خالی کردم ، اتاقش مثل جیب من لخت شد

 

_ پس من رفتم ، زود بیا ، تو ماشین منتظرم

 

_ تو برو تا منم زاپاس رو باز کنم تا با پنج تا چرخ یه چیزی واسمون بمونه ، لاستیکاشم

بدک نیست ،

پسر جوان درست میگفت ، او هم دوست داشت تا صبح پادشاهی را ، بوسیله پدر بعد از

عروسیش ببیند . اما متاسفانه صبح پادشاهی هر دو در آگاهی برگزارشد .

 

این پدر و پسر سارق ، چندین ماه بود که در حوالی امامزاده حسن ، اتومبیلها را مونتاژ

معکوس میکردند ! تا عده ای بی قطعات در خیابانها علاف نشوند ! به راستی آن شب ، در

یک سلول خالی ، بین پدر و پسر چه جملاتی رد و بدل میشود ؟ از کودکی پسر ؟ از

سرمستی پدر ؟ از جای خالی مادر ؟ از آینده ای نا معلوم و یا با این جمله امید بخش پدر ؟

جمله ای که در زمانی رویائی ، در زمانی عرفانی ، در سپیده صبحگاهان ، در پشت میله

های بازداشتگاه ،  با لحن شیرین پدرانه در زیر گوش پسر، رانده میشود تا پسر را به آینده

ای روشن امیدوار سازد.

پدر : ببین پسرم ، فهمیدم کجای کارمون اشکال داشت که گیر افتادیم ، بذار آزاد بشیم تا من

با یک برنامه ریزی تاپ ، کار رو جمع و جور کنم که پلیسها ، به سایه مون هم نرسند !

 

 

اپیزود سوم ، سرنوشت دو کودک دیروز!

 

_  راستی دختر درخت ! تا الان که زیر قولم نزدم ؟

_ نه پسر سبزه و گل ! عالی بوده

_ آمارشو داری ؟ راستی چند تا شده ؟

_ فکر کنم چهل پنجاه تا شده .

_ باهاشون چند جا رفتیم دختر درخت ؟

_ ده دوازده تا شهر رفتیم پسر سبزه و گل !

_ مثلا شیرازرو با چی رفتیم ؟ چند تا ماشین بردیم ؟

_ شیراز هم پراید بردیم هم مزدا شیش بار رفتیم با یازده تا ماشین .

_ شمال هم که مزدا و وانت بردیم ، چند تا بود ؟ یادته ؟

_ نه تا ماشین بود که شیش تاش وانت بود !

_ راستی راستی تموم ایران رو گشتیم ها ، نه دختر درخت ؟

_ آره پسر سبزه و گل ، جائی نیست که نگشته باشیم اونم با خرج مردم !

_ مردم کدومه ، ماشینای خودمونه بهر روزی دست اوناست !

_ یادته پسرسبزه ، روز اول که همدیگه روتوی این پارک دیدیم ؟

_ آره ، آروم بهت گفتم خانم اسمتون چیه ؟

_ منم آروم گفتم ، دختر درخت ، اسم شما چیه

_ منم حاضر جواب گفتم ، پسر سبزه و گل ، چقدر خندیدیم هی از کودکیمون حرف زدیم

_ تا بالاخره گفتی زن پسر سبزه و گل میشی ؟

_ ؟؟؟؟

 

زن و مردی در پارک پیوند زناشوئی میبندند و از درد کودکیشان ، به درد اعتیاد میرسند .

سایه شیشه در دل و جان هر دو میافتد . پول نداشتند تا بریزند در دهان اعتیاد .

چون اعتیاد به شیشه ،  بی مایه  قرار نیست کسی رانابود کند . پس پنجاه خودرو را سرقت

کردند و در شهرستانها فروختند . حوالی مرزداران تهران ، هر چی مزدا بود ، هرچی

وانت بود ، هر چی پراید بود ، از دست این زن و شوهر معتاد، در امان نبود .

آنقدر سرقت کردند که بالاخره رسیدند به امروز روز!  تا جائی که هر دوبا دستبند ، جلوی

جلوی افسر آگاهی نشستند تا روزگار ببینه ، سرنوشت کودکان دیروز چی میشه !

افسرآگاهی داشت فکر میکرد که سرنوشت دختر درخت و پسر سبزه چه خواهد شد ؟

سایت تاتی رو ، در فکر تمام کودکان دیروز ، کودکان امروز و کودکان فردا است  .

سایت تاتی رو ، کودکان تمام دنیا را کنار هم میگذارد .

سایت تاتی رو، از خود و خدای خود میپرسد که : خدایا چرا این چون است و اون چون ؟

سایت تاتی رو، اختلاف سرنوشت آدمها را نمیداند از برای چیست ؟

بعضی از کودکان درعسل و شیر ! بعضی کودکان در حسرت یه تیکه پنیر!

بعضی از کودکان شناسنامه شون ، بیمه طلائی زندگیشون !

بعضی از کودکان که موش خورده شناسنامه شون !

 

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شش − 1 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن