آخ

شازده کوچولو مهمانی برای زمین

زمین

شازده کوچولو مهمانی برای زمینReviewed by مدیر تاتی رو on Aug 6Rating: 5.0مسافر کوچولو مهمانی برای زمینمسافر کوچولو مهمانی برای زمین ماجرا از شیطنت یک گوسفند بازیگوش شروع شد که چست و خیز کنان در لبه پرتگاهی با علفهای خوشمزه حال میکرد که ناگهان از فرط نئشگی از خود بیخود شده و به پایین سقوط کرد .

(شازده کوچولو مهمانی برای زمین )

 

یک پست بع بعی

آخ فریاد منفور چوپان میانسالی بود که به گوش شازده کوچولو رسید . شازده کوچولو تازه پایش به زمین رسیده بود .

شازده کوچولو دوان دوان خودش را به دره ای که صدا از آن به گوشش رسیده بود ، رسانید . گوسفند بازیگوشی از بالای

دره به پائین نگاه میکرد .شازده کوچولو نگاهی به دره میکند تا صاحب صدا را پیدا کند . چشمش به مرد میانسالی افتاد که

در فاصله ده متری ، میان دو تخته سنگ گیر کرده بود .

شازده کوچولو _ سلام آقا ، اون جا چیکار میکنی ؟

چوپان _ سر بابام رو دارم چال میکنم ! میبینی که افتادم .تو کی هستی ؟ ندیده بودمت تا حالا ؟ مال این طرفائی ؟

شازده کو چولو _ من تازه رسیدم به زمین .

چوپان _ زمین ؟ اسم آبادیتونه ؟

شازده کوچولو _ نه منظورم سیاره زمینه ، امروز مهمون زمین شدم !

چوپان _ یاابولفضل ! امروز بلا پشت بلا داره نازل میشه ، ببینم حالت خوبه ؟

شازده کوچولو _ آره من خوبم ، تو چرا افتادی ؟

چوپان _ گوشفندم افتاد ، رفتم نجاتش بدم خودم اینجا گیر کردم اون گوسفنده که کنارته همونه ، از بس شیطونه

شازده کوچولو _  واسه گوسفنده افتادی ؟

چوپان _ آره ، داشت جست و خیز میکرد افتاد این تو ، اون رو نجات دادم خودم گیر کردم

شازده کوچولو _ ارزشش رو داشت

چوپان _ آره مسافر زمین ، گوشت شده کیلوئی صد تومن ! نمیشد ازش بگذرم !

شازده کوچولو _ اتفاقا من واسه همین اومدم زمین ، اون بالا شنیدم یه پلنگ زده به گله یه چوپون دیگه چوپونه با اینکه …

چوپان _ خودم میدونم ، با اینکه تفنگ داشت اما میذاره پلنگه یکی از گوسفنداش رو بخوره ، دیوونه بود دیگه ! مسافر زمین

میدونی پوست پلنگ چنده ؟ من بودم زده بودم وسط چشاش !

شازده کوچولو _ اما سهم حیوونا چی ؟ محیط زیست چی ، طبیعت چی ؟ مثل اینکه چوپونه گفته ، سهم طبیعت بوده !

زکات محیط زیست رو دادم ، خمس مالم رو دادم به حیوونای زمین ! من شنیدم لذت بردم اومدم ببینمش !

چوپان _ فعلا کس و کارای من رو خبر کن بیان نجات من ، بعدا برو ببینش

شازده کوچولو _ کجا باید برم من  که بلد نیستم

چوپان _ نزدیکه ، اون پشت تپه است که دو تا درخت روشه ، سرازیر بشی پائین روستا رو میبینی

شازده کوچولو _ باشه من میرم ، اسمت چیه ؟

چوپان _ هر کی رو دیدی بگو عباس ، عمو عباس ، زود بیا مسافر زمین

شازده کوچولو دوان دوان به سمت روستا دوید و بعد از ساعتی به آنجا رسید . چند کودک در حال بازی بودند .

شازده کوچولو _ سلام بچه ها ، شما عمو عباس رو میشناسین ، همون که گوسفند داره میره طبیعت ؟

کودکان با تعجب به مسافر کوچولو نگاه میکنند . یکی از آنها نزدیک میشود .

کودک _ سلام مسافر کوچولو !

شازده کوچولو _ تو منو میشناسی ؟

کودک _ آره ، کارتونت از تلویزیون پخش میشه ، خیلی طرفدار داری ، اصلا فکر نمیکردم اینجا هم بیای !

شازده کوچولو _ ببین ، حالا فرصت این حرفا نیست ، برو به خونواده چوپان عباس بگو ، افتاده تو دره برن نجاتش بدن.

کودکان به سمت منزل عباس چوپان میدوند و مسافر کوچولو هم از طرفی دیگر از روستا دور میشود .

بعد از ساعاتی ، اقوام و آشنایان ، که توسط کودکان روستا ، در جریان غیبت گوشت دار فامیل قرارگرفتند و به دنبال او رفتند تا به محل حادثه رسیدند . یکی از اقوام به نام ( او یار قلی ) متوجه او شد و بافریاد جویای حالش شد .

_ عموعباس آی عموعباااااااااس کجایی عموعباااااس اون جا چیکار میکنی عموعباس ؟

_ اویار قلی خوش اومدی  بیا که خوش خوش اومدی اومدی که یاریم دهی  از دره رهاییم دهی

اما پرتگاه صعب العبور بود و امکان نجات از دست یاران اویار قلی دیده نمیشد . پس راه چاره متوسل شدن به هلال احمر بود و تا صبح حاصل کار نتیجه ای نداشت . پس به یک بالگرد متوسل شدند و بالگرد تا سپیده صبح صبر کرد و بالاخره بعد از بیست ساعت چوپان فداکار نجات پیدا کرد . شازده کوچولو از پشت دیواره ای ناظر ماجرا میباشد .

عباس چوپان _ خلاصه داداش به کی قسم بخورم که یه پسر فضائی بود ، اون میگفت از یه جای دور از آسمونا امده !

اویار قلی _ داداش ، از دره افتادی سرت خورده به تخته سنگ ، هذیون میگی ، میبریمت دکتر خوب میشی داداش

اما با یک محاسبه ساده میدانید گوشت صد و پنجاه هزار تومنی گوسفند چه رشدی کرد؟ یعنی ، با توجه به هزینه نجات اعم از عوامل انسانی و بالگرد ، هر کیلو گوشت گوسفند مذکور تا کیلویی یک میلیون تومان هم میتوان قیمت گذاشت !

عمو عباس عزیز ، آدمیزاد باید ، بعضی وقتها باید کاری به از این کرد ، مثل کاری که همتا و همکار خودت کرد . در ارتفاعات ایلام وقتی یک پلنگ به گله ای میزند ، چوپان با اینکه مسلح به یک تفنگ بود ، اما به احترام قانون طبیعت ، پلنگ را آزاد گذاشت تا با دریدن دو گوسفند شکمی از عزا در آورد و سهمش را از طبعت بگیرد .احترام به محیط زیست بود .

این حرکت سخاوتمندانه چوپان فداکار باعث شد تا نامش به نکویی برده شود و حتی به پاس این نگاه انسانی ، از طرف چند نهاد مردمی ، جبران مافات هم شد .

خب عمو عباس عزیز ، بهتر نبود گوسفند خود را در آن شرایط نذر طبیعت میکردی ؟ شاید در دور دست پلنگی به همت تو نیاز داشت و تو هم با عدم فریاد (آخ) منفور ، نه تنها این هزینه را متحمل نمیشدی ، بلکه خود را نیز در عذاب قرار نمیدادی !

و شاید بقیه گوسفندانت با افتخار برایت هورا ، ببخشید چند بع بع جانانه سر میدادند ، شاید !

کودکان روستا همچنان در انتظار دیدن شازده کوچولو بازی میکنند و رازش را برای خودشان حفظ کرده اند .

و سایت تاتی رو در آرزوی روزیست که بتواند با شازده کو چو لو ،  در باره رفع دغدغه های زمین ، مصاحبه کند !

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک + شش =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن