تجربه مادرانه

خانه هایی که پیکاسو تربیت می کنند

خانه هایی که پیکاسو تربیت می کنند

خانه هایی که پیکاسو تربیت می کنندReviewed by مدیر تاتی رو on May 4Rating: 4.5خانه هایی که پیکاسو تربیت می کنند( و فریاد دختر ، آخرین صدائی بود که در ساحل پیچید ) با این متن ، کتاب به آخر رسید .کتاب را بستم و در حالیکه به سرنوشت دختر فکر میکردم ، آنرا در کیفم گذاشتم .داشتم پیش خود فکر میکردم که همه جای دنیا ریشه سرنوشت تمام آدما چقدر شبیه همدیگه هست ،که متوجه خانمی شدم که کنارم نشسته بود ، شدم .

خانه هایی که پیکاسو تربیت می کنند

 

یک پست پیکاسویی

( و فریاد دختر ، آخرین صدائی بود که در ساحل پیچید ) با این متن ، کتاب به آخر رسید .کتاب را بستم و در حالیکه به سرنوشت دختر فکر میکردم ، آنرا در کیفم گذاشتم .داشتم پیش خود فکر میکردم که همه جای دنیا ریشه سرنوشت تمام آدما چقدر شبیه همدیگه هست ،که متوجه خانمی شدم که کنارم نشسته بود ، شدم .

حالا کی اومده بود و کی نشسته بود.نمیدونم ، اینم از قدرت کتاب بود دیگه ، فقط دوست داشتم یک سوژه برام باشه که
همنشین تازه به حرف آمد .

او : خیلی تو فکر بودی ؟
من : ببخشید ، متوجه شما نشدم .
او : سلام ، آخه دختر به این جوونی …
من ( با کمی خنده ) : نه ، یه کتاب تموم کردم ، به اصطلاح منو گرفته بود ، جو گیر شده بودم ،
منم سلام ، خوبی
او : مرسی عزیزم ، از اون ته که میومدم ، متوجه شدم در حال مطالعه ای ، اتفاقا به پسرمگفتم یه کم آروم باش
من : ای بابا ، این حرفا………….

پسر بچه دوان دوان نزد ما میاید . مادر چند قطعه وسیله نقاشی به او میدهد ، من هم چون همیشه ،کنجکاو نظاره گرم تو دلم گفتم فرنوش سوژه جور شد . برو ببین واسه سایت خوراک پیدا میکنی یا نه که صدای مادر مرا بخود آورد.

او : سلام کردی عزیزم ؟
پسربچه با تبسمی توام با کمی خجالت ، به من لبخند میزند.
من : سلام عزیزم ، خوبی ، اسمت چیه آقا خوشگله؟
او : تابان ، بگو تابان عزیزم

پسر بچه همچنان تبسمش را حفظ کرده و با نیم نگاهی به من سمت مقابل رفته و وسائل نقاشیش را پهن میکند.

من چون همیشه قصد دارم سر صحبت را باز کنم ، البته فکر نکنین فضولم مدیونین اگر این تصور رو بکنین
من : ماشاالله پسر بانمکیه ، اسمش تابان بود؟
او : بله ، تابان ، ( کمی مکث میکند ) آقا تابان عشق نقاشی داره ، البته نقاشی که چه عرض کنم ، تا سه چهار ماه پیش دیوارای خونه رو خط خطی میکرد
من : ای بابا ، البته تو بیشتر خونه های بچه داری رایجه ، معضلیه هر خونه ایی ی دونه از این پیکاسو ها داره
او : آره والله ، فلج شده بودیم ، باباشم که بد اخلاق ، خونه رو گذاشته بود رو سرش، سر بچه عربده میکشید
من به حالت دلسوزی : آخی عزیزم
او : مخصوصا زمانی که رو پیرهن سفیدش ماژیک کشید
من : ای وای ، چیکار کردین؟
او : والله خواهر شوهرم به دادم رسید ، به پیشنهاد اون چند جای اتاقش رو که لخت بودو………….
من برای اینکه کمی نمک بریزم : و آقا تابان هم خط خطی کرده بود
او : بله خط خطیا . البته باباش رنگ کرده بود ، طفلک بچم از ترسش به اون قسمت دیوارنگاهم نمیکرد

هر دو به خنده افتادیم ، من به تابان که مشغول هنرنمایی بود نگاهی انداختم . عجب عشق وعلاقه ای ، قیافه جدی گرفته بود و رو مقوا ها قلم فرسایی میکرد . جای سالوادور دالی خالی

من : خب بعد؟
او : هیچی ، خواهر شوهرم پا پیش گذاشت که بابا استعداد بچه رو کور نکنین و از این جورحرفا
من : راست میگفت خب
او : خلاصه پیشنهاد داد که روی دیوار چند تا مقوا بزنیم ، دفعه اول خودش رفت خرید و روی دیوار نصب کرد چند تا هم ماژیک و مداد جور وا جور و چیزای دیگه گرفت ، یه کتاب راهنما هم گرفت ، دستش درد نکنه

من : آره والله دستش درد نکنه
او : قرار شد هر ورق مقوا که تموم شد براش به هم وصل کنیم مثل یه کتاب زمانی که بزرگ شد بهش بدیم
من : عالیه ، تا حالا چند تا شده؟
او : فعلا هیچی ، بیشتر خط خطی و الکی بود ، اما یواش یواش داره فرم میگیره ، واقعا استعداد داره نگاه کن تصاویری که روی گوشیش داشت را به من نشان داد ، در مجموع بد نبود

من : خیلی قشنگه ( متوجه یک تصویر جالب میشوم ) این چیه؟
او : مثلا ماهیه ، یه پرنده داره ماهی میگیره ،
من در حال خنده : سوژه کم بود؟ اما جالبه
او : مرسی ، خلاصه قراره مثل آلبوم براش نگر داریم
من : خوبیش اینه که رو شخصیتش هم تاثیر میذاره
او : آخ گفتی ، وقتی مهمون داریم بچه ها رو جمع میکنه واسشون تعریف میکنه ( با خنده )
مثل یه استاد نقاشی
من : کاش فیلم هم ازش داشتین
او : نمیدونم ، شایدم بگیرم
من : اگه گرفتین منو فراموش نکنید، از نقاشیاشم فیلم بگیرید بد نمیشه
یک کارت از آدرس سایت تاتی رو را به او میدهم
من : اگه اجازه بدید، ماجرای تابان هنرمند رو در سایت تیممون بذارم
او (در حالیکه به کارت نگاه میکند ) : اشکالی نداره ، در رابطه با مادر و کودک ( زیر لب به آرامی)
من : اگه اجازه داشته باشم با اسم شما باشه
او : نه ، ایرادی نداره ، من فرنوشم
من : چه جالب منم یکی از اهالی تاتیرو هستم ، اگه اجازه بدین مرخص میشم
او : خواهش میکنم ، با هم در تماسیم ، خوشحال شدم

از مادر جدا شده و به قصد خروج کمی مسیرم را تغییر داده و بالای سر تابان لحظه ای درنگ میکنم ، با کمی دقت تصویری از دو زن را می بینم ، فکر کنم من و مادرش را کشیده باشد ،دستی روی سرش کشیده وخداحافظی کرده، از پارک خارج میشوم .در طول مسیر به تابان وشکوفا شدن استعدادش فکر میکنم . در مسیر خلوت پارک به آرامی قدم میزنم تا یک سوژه
برای سایتمون ، شاید شکاری دیگر …

How different is human, so I got a woman sitting next to me. Now, when I came and when I was sitting. I do not know, I was of the power of the book, I just wanted to have a subject for me to say: “How much did you think?”

I’m sorry, I did not understand you. Well, girl to this young woman … I (with a little laugh): No, I’ve finished a book, it’s called me, I got stuck, I’m hello, my dear: dear sir, from the bottom I came to, I realized in Now, studying, it’s happening to my son, I’m a little bit tired.

Oh, baby! It’s … the boy is coming to us. Mother gives her a few pieces of painting, and I, too, have a curious, warm look. I said that Farnoosh was the subject. Go see why you Khvrakpyda site or not that captured my mother’s voice Vrd.av: Hi Kurdish baby boy with a smile, with a little embarrassed, I smile Myznd.mn: Hey baby, nice, pretty, sir, what’s your name? She: Rising, Tell me that the child is still glad to keep her smile and keep looking at me halfway and use his clothes.

As I always intend to open the conversation, do not you think that if you do this, I would like to remind you: Mashallul son of Banmakieh, his name She was shining?

He: Yes, shining, (pauses a little bit), Mr. Taban has love of painting, of course, what I paint, what I put up, three or four months ago The house was on the line. Oh, Baba, of course, you’ve got most of your children’s homes, my problems: yeah, they were paralyzed, I was sick of my mischief, I was hanging in my head, I was dying in my head, I was in a careless state: Especially, when he got his mark on the white side: Oh, what did you do?

He: my husband’s sister was given to me by my suggestion, it was a bare place for some of his rooms …………. for me Salt a little: and Aqa Taban also made a line: yes, the line of error. Of course, she was painted, my child was not afraid of being afraid of that part of my wall, and I laughed at two, and I looked at the glare that was playing.

Awesome love and kindness, he took a serious look and put a card on the card. Place Salvador Dali Khaliman: Well, then? He: No, my sister’s sister stepped in so that she did not blind her child’s talent and did not say so: Right, Khbavo: In short, he suggested buying a few cardboard on the wall, and he bought his first time.

Rvydyvar installed several of the markers and pencil kind of force, oppression and other things were a guidebook Hmgrft, arm pain Nknhmn: Yeah Allah arm pain Nknhav: it was the board that over brush together, we like a book when Did she grow up to her? Honey, how old has she been?

He: At the moment, nothing is more than a straight line, but he’s gonna be in shape, really talented. Saw at Kntsavyry on Gvshysh to show me that, on the whole bad Nbvdmn: Very nice (noticed an interesting picture I) What’s this? Added: eg The fish, a bird’s fish was, I had to laugh: the subject was missing?

But it’s interesting: Morsi, in short, like the album, I have a look at it: its good is that it also affects its personality: you said, when we’re in the mood we are collecting the children, they define it (laughter) like a master of painting: I wish you had the film too.

I do not know if you can take it. If you did, do not forget me, take pictures of your picture, and I can not give you the card from the address of the site of Tati: I let you see the story of the artist on Timmon’s website (while looking at the card): No matter, in relation to the mother and the child (slowly under my breath): If I let you be with your name: Ah, okay, I Frnvshmmn: what fun I am a resident of Tatyrv am, I let discharged Myshmav: Please do together in Tmasym happy Shdmaz mother separated and going out a little my way to change the overhead shining moment I walk slowly on the path to the park park until a subject for our site, maybe another beast …

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

16 − 4 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن