تجربه مادرانه

نویسنده ای برای فردای روشن

نویسنده

نویسنده ای برای فردای روشنReviewed by مدیر تاتی رو on May 7Rating: 5.0نویسنده ای برای فردای روشنروزی در اتوبوس بی آر تی از شمال بزرگراه چمران به سمت جنوب شهر ، همسفر سی چهل مسافر شده بودم و کتاب معروف شازده کوچولو رو میخوندم که اثر نویسنده یی به نام  آنتوان دو سنت بود. هر کدام در دنیای خودشان بودند ، بعضی از پنجره به افق خیره بودند و حتمازندگی شونو دو دو تا چهار تا میکردند ، بعضی ها هم سر در گوشی همراه خود ، به اینور و اونوردنیا سرکشی میکردند .

نویسنده ای برای فردای روشن

 

یک پست نویسنده ایی

روزی در اتوبوس بی آر تی از شمال بزرگراه چمران به سمت جنوب شهر ، همسفر سی چهل مسافر شده بودم و کتاب معروف شازده کوچولو رو میخوندم که اثر نویسنده یی به نام  آنتوان دو سنت بود. هر کدام در دنیای خودشان بودند ، بعضی از پنجره به افق خیره بودند و حتمازندگی شونو دو دو تا چهار تا میکردند ، بعضی ها هم سر در گوشی همراه خود ، به اینور و اونوردنیا سرکشی میکردند .

تو فکر این بودم از میان این جمعیت ، یکی پیدا میشود تا برای سایتمون سوژه ای به دست بیارم یا باید تا آخر مقصد در بلاتکلیفی بمانم

در همین حین گوشی بانوی محترمی که یک صندلی جلوی من نشسته بود زنگی خورده و وی بلافاصله باآرامشی خاص ، مشغول پاسخ و صحبت شد ، از حرفهای مسافر موقر، متوجه شدم با دخترش،صحبت میکند . من کمی به جلو خم شده بودم تا برای مهار حس کنجکاویم که در راستای کسب مطلبی یا به عبارتی سوژه تاپی ، برای سایت بود ، سر صحبت را باز کنم ، این را گفتم که یک لحظه فکر نکنید دختر فضولی هستم

در میان صحبتهای ایشان متوجه شدم مسائلی برای آماده سازی پذیرائی از پدر به وی گوشزد میکند . بعد از قطع تماس کمی بیشتر خم شدم تا به او نزدیکتر شوم .

من : فکر کنم با دخترتون بودید ؟

در این شرایط کمی ارتباط ریسکی میشود ، بعضی بی محلی میکنند که یعنی به شما مربوط نیست ، بعضی هم که رسماً جمله مربوطه را فرو میکنند در گوشت که مجبوری با یک ببخشید آرام ، به افق خیره بمانی تا از هم جدا شوید، اما بعضی هم مثل ایشان پاسخگو میباشند ،آنهم چه محترمانه ، شاید هم مثل من دنبال هم صحبت بودند چون کمی سرش را به سمت من میچرخاند.

او : بله ، خونه تنهاست، بهش گفته بودم هر چند وقت یکبار بهم زنگ بزن تا پدرش برسه ،آخه امروز کلید نبرده بود

من : لذتی بردم ، چه آرامشی در جملاتتون بود ، ارتباط خوبی با هم دارین نه ؟

او : بله سعی میکنم ، دو ماهی میشه یازده سالگی رو پشت سر گذوشته ، رفتارم باید مطابق سنش باشه

من : ماشاالله خانمی شده

او : اتفاقا الان هم برای کار اون دارم میرم

اتوبوس در ایستگاه توقف میکند ، دو نفر با هم بگو مگو میکنند ، چند مسافر پیاده و سوارمیشوند ، صندلی کنار هم صحبتیم خالی میشود ، من برای اینکه رشته حرفامون پاره نشود بایک عذر خواهی از کنار دستیم ، خود را به کنار ایشان رسانده با تبسمی ، کنارش می نشینم ،

حداقل حسن این حرکت آکروباتیک، عادی شدن سرش بود که به سمت من کج نشود.

من : فضولی نیست بپرسم چه کاریه ؟ برای دختر خانمتون رو میگم ، اگه ایرادی نداره؟

او : نه به هیچ وجه ، والله دو سه سالیه که دست به قلم شده ، سعی میکنه داستانویسی کنه، زیادم بد نیست ، من و شوهرم هم تشویقش میکنیم ، جند تا که میشه میبرم میدان انقلاب میدم براش صحافی کنند

من : چقدر خوبه ، بارک الله ، تا حالا چند تا شده؟

او : این دومین جلدشه ، آخه هر چهار پنج تا داستانش رو یک جلد میکنیم

من : عالیه ، واسش هم میمونه ، درسش چی ؟

او : درسش که خوبه ، کنار درساش این کار رو هم میکنه

من : آفرین ، حالا اسم خانم نویسنده چی هست؟

او : خاطره

من : براوو ، عجب اسم بامسمائی هم هست ، خاطره ، مناسب نویسندگیه ، انشاالله روزی که کتاب حرفه ای داد بازار اسمش بشه امضاش ، محتویات داستاناش چیه ؟ موضوع خاصی رودنبال میکنه ؟

او : والله پنج شش سال پیش شوهرم تو کاسبی بد آورد ، هر دومون به هم ریخته بودیم ،اکثر شبا تلفن که زنگ میزد حالش گرفته میشد ، طلبکارا امون برونده بودن ، بیچاره ها حق داشتن ، هر شب جنگ و جدل و حرف و حدیث ، بعضی وقتا به حرفای نا مربوط و دری وری ،خیلی حال و هوای خونه بد شده بود. سمی شده بود. بالاخره بعد از چند سال شوهرم تونست تاحدودی مشکلات رو جمع و جور کنه ، الحمدالله فعلا زیاد بد نیست ، خوب هم نیست اما بحران رو پشت سر گذاشتیم ،

اما بخاطر اون شرایط ، از خاطره غافل بودیم ، نکنه اتفاقات داره روش اثر میذاره ، کی فهمیدیم وقتی دست به قلم شد ، از داستاناش فهمیدیم اتفاقات اون سالها رو افکار خاطره تاثیر گذاشته اون موقع اصلا متوجه نبودیم ، از نظر شخصیتی کمی افت کرده بود، بیشتر تو خودش بود ، وقتی چند تا از داستاناشو خوندم دیدم چقدر تلخ مینویسه ، اصلا مناسب سنش نبود ، خیلی نگرانش بودم ، با پدرش در میون گذاشتم ، قرار گذاشتیم که فضای خونه رو عوض کنیم .

شوهرم دیگه یه کلمه هم از گرفتاریاش تو خونه حرف نمیزد ، کلا گوشیشو تو خونه خاموش میکرد ، اگه تلویزیون میدیدیم سعی میکردیم فیلمای شاد یاموزیک شاد ببینیم و بشنویم

سعی میکردیم حال و هوای خونه رو شاد نشون بدیم بی آنکه خاطره بفهمه ، یه کم در حد وسعمون وسائل خونه رو تغییر دادیم ، رنگهای شاد و پرهیجان روزیاد کرده ، مثلا بشقابای دم دستی رو رنگی کردم ، یا رو مبلی ها رو شاد و خوشرنگ کردم ،خلاصه از این جور کارها ، سعی کردیم نگاه خاطره به زندگی تغییر کنه

من که مجذوب صحبتهای همسفرم شده بودم سعی کردم بیشتر ساکت باشم و شنونده ،ترسم از این بود حرفاش نیمه کاره رها بشود ، موضوع برای سایت عالی بود ، مجبور بودم کلام رابه وی بسپارم

من : بعد از این تغییرات رو رفتار خاطره تاثیری هم داشت ؟

او : یه کم آره ، یعنی کم کم داره بهتر میشه ، این چند تا داستان آخرش بد نبود ، با هم فکری من و باباش ، قهرمان داستانشو میبریم به سمتی که امید داشته باشه ، نشاط داشته باشه ،چند تا داستان مناسب سنش هم واسش گرفتم ، نمیدونم والله ، تمام تلاشم اینه که روحیه شو شاد کنم ، این آخری که یه سوژه با حال بهش دادم تو قصه ی جدیدش کار کنه

من : پس یواش یواش مسیر ذهنیش در حال تغییره

او : آره الحمدالله ، ببخشید این ایستگاه پیاده میشم

من که قصد نداشتم پیاده بشوم ، حیفم آمد این موقعیت را از دست بدم ، پس من هم همراه شدم ، به این میگن اراده

من : منم پیاده میشم

از اتوبوس پیاده میشویم ، در فضای خالی ایستگاه سعی میکنم به نوعی، از خداحافظی ، بهانه درست کنم تا آخرین استفاده از مصاحبه دو نفره را ، داشته باشم .

من : خیلی دوست دارم داستانهای خاطره جون رو بخونم ، میشه ؟

او : آره ، چرا که نه ، گذاشتم تو تلگرام

روی تکه کاغذی آدرس تلگرام و تلفن وی را میگیرم

او : دوست دارم نظرت رو جویا بشم ، البته میدونم خیلی داستاناش معمولیه ، ولی من راضیم

من : حتما دنبال میکنم ، حتما هم نظرم رو خدمت خانم نویسنده میفرستم ، همین الان دست به نقد بگم داستاناش خیلی هم عالیه ، آخه خودم باید بدونم تو یازده سالگیم چیکاره بودم ،تا اونجا که یادمه هیچی خانمه؟

او : مهناز ، ببخشید الان خودمو معرفی کردم

من : خیلی خوشحال شدم از دیدارتون ، منم از گزارشگران تاتی رو هستم ، اجازه میدین آشنائی

امروزمون رو تو سایتون بذارم ، یعنی ماجرای دوست نویسندم ، خاطره جون رو ؟

او : خواهش میکنم ، چه سایتی ؟

من : (تاتی رو ) ،  کارتی به وی میدهم، اینم آدرسشه

او : حتما ، خوشحال هم میشم ، جالبه ، در رابطه با مادر و کودکم هست

من : آره عزیزم خب دیگه مزاحم نمیشم ، با هم در تماسیم ، سلام منو به دوست نویسندم برسون

خلاصه

از هم جدا میشویم ، او به سمت تثبیت نام خاطره رفت و من به انتظار آمدن اتوبوس تامجددا سوار شوم ، از پشت دور شدن مادر را میدیدم ، به خاطره فکر کردم ، به بیدار شدن والدینش ، راستی اگراو بی تفاوت بود ، یا اگر فضای منزلشون سمی تر میشد ، اونوقت خاطره ،عصیانگر نسل خود نمیشد ؟

حتما خاطره در آینده حرفی برای گفتن خواهد داشت . اتوبوس آمد، سوار میشوم شاید شکار سوژه دیگر …

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 − 5 =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن