تجربه مادرانه

سخته بگم ندارم در کل نداری سخته

سخته بگم ندارم

سخته بگم ندارم در کل نداری سختهReviewed by مدیر تاتی رو on Jun 30Rating: 4.5سخته بگم ندارم در کل نداری سختهتقریبا ظهره و هوا داغ ، چقدر سخته تو صف منتظر بایستی تا اتوبوس بیاد ، آخه تو صف منتظرم ! هر چند وقت یکبار سرک میکشم ته خیابون ببینم اتوبوس میاد یا نه ، بقیه هم گاه گداری همین کار رو میکنند. راستی چرا این کار رو میکنیم ؟ خوب اتوبوس اگه بیاد ، میاد تو صف دیگه ، اینم از اون سئوالاست که تاثیرش از داغی هواست !

سخته بگم ندارم در کل نداری سخته

یک پست از جنس این روزا

 

تقریبا ظهره و هوا داغ ، چقدر سخته تو صف منتظر بایستی تا اتوبوس بیاد ، آخه تو صف منتظرم ! هر چند وقت یکبار سرک میکشم ته خیابون ببینم اتوبوس میاد یا نه ، بقیه هم گاه گداری همین کار رو میکنند. راستی چرا این کار رو میکنیم ؟ خوب اتوبوس اگه بیاد ، میاد تو صف دیگه ، اینم از اون سئوالاست که تاثیرش از داغی هواست !

خانم جوانی به اتفاق یک دختر بچه خیلی زیبا به صف نزدیک میشوند . در ظاهر گویا از هم دلخورند . خانم جوان در انتهای صف می ایستد و دختر به حالت قهر به دیوار مجاور صف ، تکیه میدهد .

فاصله خانم از من ، هفت هشت نفره ، خانم جوان از دختر میخواهد تا در کنارش بایستد ، اما دختر شانه هایش را بالا می اندازد .

اتوبوس از راه میرسد . تقریبا خالی است . همه سوار میشوند و به ترتیب روی صندلی ها آرام میگیرند ، برحسب تصادف ، خانمی که ته صف بود ، در کنارم مینشیند . از ظاهرش مشخصه که بی حوصله است  من کمی خودم را جمع و جور میکنم تا برای دختر بچه هم ، جا وا شه . همین حرکت سبب میشه سر صحبت را باز کنم .

خانم جوان _ تو رو خدا خودتونو اذیت نکنین ، راحت باشین

من _ من راحتم ، مگه رو دوش من سواره ، بیا پیش من عزیزم

با کمک من ، دختر بچه کنارم مینشیند .

من _ خانم خوشگله ، راحتی ؟

دختر بچه _ آره

من _ حالا که راحتی اسمتو بهم میگی ؟

دختر بچه _ سهیلا جون !

من _ به به چه اسم قشنگی ، سهیلا جون

خانم _ ببخشید ، از بس که من و باباش و کس و کارام بهش میگیم سهیلا جون فکر میکنه اسمشه

من _ چه ایرادی داره ، سهیلا جون هم میتونه اسم بشه ، دخترتونه نه ؟

مادر _ بله ،یه دختر خوشگل ، درسته خانم ؟

من _ البته که درسته ،همین یه دونه ست ؟

مادر _ از سرم هم زیاده

من _ نگو تو رو خدا دختر به این خوشگلی رو

مادر _ خوشگلی سرش رو بخوره ! کاشکی شانسش خوب باشه

من _ ای بابا مثل اینکه خیلی دلخورین ؟

مادر _ چرا نباشم ، آدم جلوی دخترش هم باید از خجالت آب بشه

من سکوت کردم ، حرفی نداشتم ، بعداز کمی سکوت ادامه میدهد.

مادر _ والله به خدا ، از صب هی میگه اینو میخوام اونو میخوام منم هی بهش میگم ندارم ندارم

من _ خب خیلی بده ، بچه ها نمیفهمند نداری چیه

مادر _ هر روز باید بکشمش بیرون و هی مجبور باشم بهش بگم ندارم

من _ چرا هر روز ؟

مادر _ چه میدونم والله ، آبجیم مریضه افتاده خونه ، هر روز میرم تر و خشکش کنم تا شوهرش بیاد خونه

من _ خدا بد نده ، مریضیش سخته ؟

مادر _ فعلا که دکترها پاسکاری میکنند ! هنوز جواب نگرفتیم

من _ بچه هم …

مادر _ آره طفلک ، همه هم سن و سالاش اینور و انورند ، این طفلک …

من _ ببخشید ها ، اما درست نیست جلوی بچه هی بگین نداریم ، بچه احساس نا امنی میکنه

مادر _ چی بهش بگم ، بگم دارم دوست ندارم واست بخرم ! تو خونه که با باباش سر خرجی درگیریم

         خونه آبجیم هم نداری داره بیداد میکنه ، شوهر اونم داره قرض میکنه و راه میره ، خب بچه

           خر که نیست ، نمیفهمه هرچی میخواد دست بچه های دیگه هست

من _ کاملا درست میگی و حق هم داری ، من هم طوطی وار یاد گرفتم که بگم به بچه ها مربوط نیست

      که داری یا نداری ، تو این شرایط بچه از خودش میپرسه چرا همه بابا ها پول دارند و ما نداریم ؟

      اگه درست با بچه نتونیم این مشکل رو حل کنیم ، بچه خودش رو ضعیف و ناتوان میبینه

مادر _ همه این حرفها درست ، و نتیجه ؟

من که آچمز شده بودم ، دیدم هیچ توجیهی ندارم ، بعضی وقتها ، حرفهای علمی هم کار ساز نیست و باید دعا کرد . حالم اصلا خوب نبود . دوست داشتم پیاده راه برم . اصلا صلاح نبود مثل همیشه دعوتش کنم برای امدن در سایت تاتی رو ، فکر کردم اگه کارتی به او بدم ، فقط خودم رو مسخره کرده ام !

من _ من حرفی ندارم فقط میتونم بگم ، خدا همه ما رو یاری کنه و خودش گره گشا باشه ، اجازه بدی من

       همین جا پیاده میشم

مادر_ ببخشید شما رو ناراحت کردم

من _ اصلا ، فقط برای سهیلا جون حالم بده

رو به سهیلا کردم

من _ سهیلا جون یه بوس به خاله میدی ؟

وقتی سهیلا مرا بوسید ، نمیدونم چرا گلوم کیپ شد ؟ از اتوبوس پیاده شدم ، مادر را که هنوز اسمش را هم نمیدونستم ، از پشت پنجره نگاه کردم ، نگاهش بی هدف به نقطه ای کور به نام نا کجا آباد خیره مانده بود ، من با گامهای سنگین ، پیاده رو را پیاده روی کردم .

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − هفت =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن