دسته‌بندی نشده

برای کودکم ژان والژان هم میشم

برای کودکم ژان والژان هم میشم

برای کودکم ژان والژان هم میشمReviewed by مدیر تاتی رو on Jul 4Rating: 4.5برای کودکم ژان والژان هم میشمبرای کودکم همه کار میکنم خانم . باور کنید برای کودکم ادا بازی هم میکنم عین میمون ! نمیدونم چرا دیشب تا حالا ازفکر بینوایان و ویکتور هوگو بیرون نمیام .  دیروز با دوستم هوس کردیم یه خورده ولخرجی کنیم دنگی دونگی رفتیم به یکی از این کافه روشنفکری ها .

( برای کودکم ژان والژان هم میشم )

یک پست پست مدرن

 

برای کودکم همه کار میکنم خانم . باور کنید برای کودکم ادا بازی هم میکنم عین میمون !

نمیدونم چرا دیشب تا حالا ازفکر بینوایان و ویکتور هوگو بیرون نمیام .  دیروز با دوستم هوس کردیم یه خورده ولخرجی کنیم دنگی دونگی رفتیم به یکی از این کافه روشنفکری ها .

دو تا فنجون نسکافه گذاشتیم جلومون و شروع کردیم خاطره بازی . با بعضی خاطره ها میخندیم با بعضی هم میرفتیم تو خودمون . به نظرم ، خاطرات رنگین ترین سلولهای حافظه اند !

کنارمون زن و شوهری تقریبا نزدیک میانسالی به همراه دو پسر بچه زیر ده سال کنارهم نشسته بودند . فاصله سنی شون طوری بود که نه میشد بگی دو تا کودک بچه شونن نه میشد گفت نوه شون .

با نوع رفتارشون و طرز ارتباطشون ،  یواش یواش ما رو جذب خودشون کردند . ارتباط شون با بچه ها جالب بود ، یعنی بی نظیر بود .

کلا این پدر و مادر، صحنه های نمایش کوتاه و کودکانه ای برای بچه ها بوجود میاوردند و با کمک هم یک فضای تئاتر گونه اجرا میکردند . میمیک صورت و تغییر صداهاشون بسیاردیدنی بود .

در همین چند دقیقه ، چهارنفری نزدیک سه نمایش با سه گویش اجرا کردند بچه ها غرق لذت بودند .

اما حرکات و صداهایشان را برای جلوگیری از مزاحمت کنترل میکردندآنهم با هنرمندی کامل !

اینقدر کارشون جالب بود که صلاح دیدیم رشته خاطراتمون رو فعلا پاره کنیم !

بعد از مدتی من بی طاقت شدم و بی تعارف رفتم میون خلوتشون !

من _ بچه ها منم بازی

مادر _ بچه ها بپرسین این غریبه از کجا اومده

پسر بزرگتر _ فکر کنم همون ملکه دیجیتالیه

من _ ملکه دیجیتالی؟ میخندم

مادر _ میخواد رد گم کنه درسته پدر ماتریکس

پدر _ نمیخوره دختر شارلاتانی باشه !

دوستم _ یه خورده شیشه خورده داره پدر ماتریکس

من _ ای بابا داره به مشکل میخوره

پسر _ پدر ماتریکیس من و برادر هارپل میشه بریم  نگاهی به اون سفینه زمینی ها بکنیم

منظوراز سفینه هارپل ، یک گاری بود که به شکل سمبولیک رنگ شده بود و برای پرستیژ جلوی کافه گذاشته بودند .

پدر _ گویا این گاری یادگار ژان والژان باشه ، مادر؟

مادر _ ایرادی نداره پدر ماتریکس فقط باید مراقب بود

پدر _ بله فقط مراقب باشید ، این گاری از گذشته های دور به امانت نزد این محل است .

پسر _ بسیار خوب پدر ماتریکس مراقبیم

بچه ها خارج میشوند . من و دوستم هنوز قفلیم !

من _ چه پیشنهاد جالبی پدر ماتریکس

پدردر حالیکه آرام میخندد تغییر صدا میدهد .

پدر _ سلام ، من نادر هستم ایشون هم گیتی همسرمه

مادر _ منم سلام من گیتی هستم ایشون هم نادر همسرمه

من _ من و دوستم که آچمز شدیم فقط باید بگیم شما خیلی باحالید

دوستم _ من نرگس هستم ایشون هم فرنوش دوستمه

من _ خیلی از دیدنتون خوشحالم ، اما ماجرا چیه ؟

دوستم _ پسرا بچه هاتونن ؟

نادر _ بله ، ما دیر ازدواج کردیم دیر هم بچه دار شدیم ، این جواب کنجکاویتونه !

من _ اما تو تربیت که استادید حالا ماجرا چیه ؟

مادر _  هیچی ، تصمیم گرفتیم تربیت بچه ها رو نمایشی اجرا کنیم

من _ یعنی چیکار میکنید

دوستم _ فکر کنم هر کاری با شما داشته باشند ، باید با دیالوگهای خاص بگن درسته

پدر _ درسته ، اما کامل ترش اینه که ما فکر میکنیم زبون نمایش میتونه بچه ها رو اجتماعی کنه

مادر _ با ادبیات آشنا کنه ، فن بیان رو بشناسند

پدر _ اعتماد به نفس شون بالا بره ، تیپ سازی و فرم گیریشون بالا بره

مادر _ خلاصه خیلی ویژگی داره حتی شاید بزرگ شدند یه حرفه ای هم فرا بگیرند

پدر _ نگاشون کنین ، حتی تو بازی کردنشون هم تاثیر داره

من _ شما خودتون هم این کاره اید

پدر _ بودیم ، ما دو سه ساله که امدیم ، بلژیک بودیم بچه ها اونجا به دنیا اومدند

مادر _ البته الان من کارم تو یه مزونه پدرشم با یکی از دوستاش طراحی تاسیساته

دوستم _ چرا خودتون نرفتید دنبال نمایش

پدر _ شاید بریم

مادر _ راستش هنوز جذب نشدیم ، اگه راه بدن کنار کارمون دنبال میکنیم

پدر _ فعلا برای تربیت بچه ها هر کاری بشه میکنیم این مهمه تربیت بچه باور کنید مهمه

         شما فیلم ( زندگی زیباست ) رو دیدین ؟

من _ نه متاسفانه

دوستم _ همون نبود که یه محکوم تو اردوگاه با پسرش بود

مادر _ اون محکوم اسمش ( گوییدو ) بود ، فیلمش شاهکار بود ، گویید و طوری اونجا نمایش اجرا میکنه

         که پسرش اصلا فکر نکرد در اردوگاه هستند و پدرش میخواد اعدام بشه ،

پدر _ پدر تمام اردوگاه فاشیسم رو برای پسرش یک صحنه تئاتر تجسم کرد تا پسرش دجار استرس و

        وحشت نشه ، حتما نگاه کنید ، دنیائی آموزش داره واقعا شاهکار بود

من _ مثل اینکه تربیت براتون اولویته مثلا چیکار میکنید که خیلی متفاوت باشه

پدر _ مثلا بچه هارو ببینید ، من حاضرم هر روز مثل ژان والژان برم زیر گاری !

دوستم _ فکرشم میکردیم ، من که خیلی لذت بردم ، اینجوریش رو ندیده بودم هان ؟

من _ درسته برای منم جالب بود ، میشه یه خواهشی بکنم ؟

مادر_ آره عزیزم ، بگو چیکار کنیم

من _ کاری که نمیخوام ، راستش من تو یه سایت فعالم میخواستم اگه اجازه بدین بیشتر بیام پیشتون برای

       سایت مطلب جمع کنم گزارشاتون خیلی برای خواننده ها خوندنیه

پدر _ از نظر ما هیچ ایرادی نداره ، این سایت اسم هم داره؟ اجتماعیه ؟ فرهنگیه ؟ ورزشیه ؟

من _ بله سایت تاتی رو ، سعی میکنه تو هر حوزه ای فعال باشه ،اگه اجازه بدین آشنائی امروز هم تو سایت بذارم

پدر _ اونم اشکال نداره حالا از سایت بگین

من _ این آدرس سایته ( کارت سایت را به هر دو میدهم ) اگه محبت کنید یه دور در سایت بزنید با عمده

فعالیت ما آشنا میشوید

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × سه =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن