تحلیل خبر

یادداشتهای یک مرد تنها در دوران قرنطینه ای

قرنطینه

یادداشتهای یک مرد تنها در دوران قرنطینه ایReviewed by مدیر سایت تاتیرو on Mar 29Rating: 5.0یادداشتهای یک مرد تنها در دوران قرنطینه ایخبر اومد که شاید جنوب بر اثر بارندگی سیل بیاد . گل بود به سبزه هم آراسته شد . یه زلزله هم بیاد جنسمون جور میشه !قرنطینه هم که خورده تنگش !  نمیدونم در صفحات تاریخ به ما چه خواهند گفت با این استقامتی که داریم !

یادداشتهای یک مرد تنها در دوران قرنطینه ای

یک پست خاطره نویسی

قسمت اول

صبح جمعه اول فروردین

دوران عجیب و غریبیه . امروز آغاز سال جدیده . مثلا الان باید در شوق و شعف باشیم .همیشه این موقع ها زود میرفتیم تو لباس نوها مون . اما امسال سفارش شده که حتما ماسک بزنیم و دستکش یه بار مصرف ! خدا نکنه زیاد طول بکشه و ماسک بشه لباس این روزای آدما ! تازه رفتیم تو قرنطینه !

البته به قول یکی از دوستام آقا منوچهرکه معتقده باید هر چیزی رو به فال نیک بگیریم . این رفیق سی چهل ساله ! خیلی وقتها ثابت کرده از من بیشتر حالیشه ، یادم باشه امشب بهش یه زنگ بزنم . ببینم اون با قرنطینه چیکار میکنه ؟!

 

بعداز ظهر جمعه اول فروردین

از صب تا حالا وقتم رو با چندین تلفن و پیانک گذروندم . یا تلفن زدند یا زدم . اولی تماس رو اهل و عیال از کانادا داشتند . بیشتر از اینکه تبریک بگن ، ناراحت و نگرون بودند . باز اصرارداشتند که بلند شو بیا پیش ما ، منم مثل همیشه با خنده گفتم دوری و دوستی! یه کم سر به سرشون گذاشتم و کمی استراحت کردم تا حال روحیم خوب بشه . بعد شروع کردم به دوستام و چند تا از اقوام زنگ زدند .

آخه به قول شاعر روزگار غریبیه نازنین . تلفن جور روبوسی و صله رحم رو گرفته !اما خدا وکیلی در ایام قرنطینه ای بچه های آدم باید پیشش باشن !

 

جمعه شب اول فروردین

بعد از ظهر شروع کردم به تماس گرفتن . بعد از تماسهای مرسوم و کلیشه ای با اقوام دور و نزدیک ، به منوچهرزنگ زدم . از حال و روز این روزا گفتم و ابراز نگرونی کردم ! خندید و گفت : به جای نگرونی باید فکر چاره کرد . گفتم : چه چاره ای ؟چاره نداره! باز خندید و گفت : من پیداش کردم فقط یه مشکل کوچولو داره که اگه حل بشه ، مشکل کرونا حله !

حیف که تو قرنطینه رفتیم ! گفتم : مشکلش چیه ؟  گفت : لگن ! یه لگن بزرگ که اگه داشته باشیم توش رو پر میکنیم وایتکس و کره زمین رو توش میچرخونیم ! حالا چون تو قرنطینه هستم نمیتونم یه همچین لگنی بسازم ! بعد شروع کرد به خنده ! ازاین همه روحیه منوچهر هم لذت بردم ، هم حسودیم شد ! گفتم : تا ساخته شدن لگن ، حالا چیکار کنیم ؟ باز با خنده گفت : اون دیگه شخصیه !

یعنی خودم برای خودم حلش کردم ، با یه لنگه دمپائی هر جا ببینمشون محکم میزنم و لهشون میکنم ! سکوت کردم ببینم شوخی میکنه یا مشنگ شده که گفت : چرا حرف نمیزنی ؟ ناراحت شدی ؟ ببین میخوای اون لنگه اش رو بهت بدم تو هم مشغول شی ؟ گفتم : نه منوچ جون ، تا دلت بخواد دمپائی دارم ! با یه شب به خیر رفتم تو رختخواب با کلی فکر ریز و درشت ، از همه مهمتر اینکه آخر عاقبت پیری همینه ؟!

 

شنبه دوم فروردین

صب یواش یواش رفتم یه نون بربری بگیرم و یه سرو گوشی آب بدم . در ضمن یه باد بهاری هم بخوره تو سرو کله ام ! البته اگه توش کرونا نداشته باشه و خالص باشه بهتره ! آخه سالی رو صبر میکنیم تا بتونیم چند صباحی یه نفس عمیق بکشیم که شوربختانه نفس کشیدن هم ازمون گرفته شده !

مثل اینکه حقیقتا همه رفته بودند تو قرنطینه ! خلوتی محض بود و به قولی پرنده پر نمیزد ! راستی پرنده بود ؟ اصلا حواسم به پرنده های بهاری نبود اما طبیعت بیخیال مشکلات بشری ، کارش رو کرده بود و سر سبزش رو از دل خاک ، اورده بود بیرون ! البته اگه زبون سرخ ما آدمیزادها ، ریشه شون رو نسوزونه !

فعلا دعا گو باشیم که نون هست ! نانی گرفتم و برگشتم .

 

بعد از ظهر شنبه دوم فروردین

تلفن رو برداشتم تا به عباس یکی دیگه از رفقا زنگ بزنم ، هم تبریک بگم هم جویای این روزاش بشم . با اولین زنگ گوشی رو برداشت و گفت : ( جون تو داشتم تو رو میگرفتم که زنگ زدی به این میگن قسمت پر لیوان ! پیش خودم گفتم اگه زنگ نزنی قرنطینه رو بی خیال میشم میام پیشت هرچی بادا باد ! )

عباس یک از دوستای قدیمیم بود که بهش میگفتن عباس لیوانی ! چون همیشه همه اتفاقها رو با قسمت پریا خالی لیوان قیاس میکرد . حتی وقتی در بازی تخته نرد هم میباخت به جای ناراحتی باز به لیوان مخصوصش وصل میشد . آخه عباس و منوچهروعزت خان باشکوه وبا دو سه تا دیگه ازبچه ها بیشتر وقتها میریم پارک و تخته نرد یا شطرنج میزنیم .

خیلی هم خوش میگذره ، اصلا واسه همینه که موندن اینجا رو به کانادا رفتن ترجیح میدم . خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : ( عباس جون این چه وضعیه ، چرا همه رفتن تو کیسه فریزر! )

همونجوری که انتظار داشتم عباس با لیوانش شروع کرد ( ناراحتی نداره جواد جون ، از قسمت پر لیوان نگاه کن ، بهتراز اینه که روزای عیدی رو تخت بیمارستان بخوابیم ) کوتاه نیومدم و گفتم : ( آخه لباسهای عید کجا و ماسک و دستکش و اینجور حرفا کجا ؟! ) عباس هم کوتاه نیومد و گفت : ( همیشه لیوان رو از قسمت پرش نیگا کن ، عوضش لباسای امسال هم ارزونتره هم پرو نمیخواد ! )

پیش خودم گفتم نباید جلوی عباس کم بیارم و گفتم :( مثل اینکه زیادم بدت نمیاد روزی صد دفعه با صابون بیوفتی به جون خودت !) بازم عباس جواب آماده تو آستین داشت و گفت :( کجا صد دفعه افتادیم به جونمون ؟ دو سه بار دستامون رو میشوریم ، این کجاش بده هم تمیز میشه هم لطیف و خوشبو، همیشه از قسمت پر لیوان نیگا کن !

اگه میگفتن این ویروس با سنباده میره ، الان جنابعالی باید تمام دست و بالت رو خونین مالی میکردی و با ناله و گریه با بنده حرف میزدی جواد جون !)

حضور سنباده و زعفرون !

دیگه داشتم از دست عباس و لیوانش کفری میشدم . یه کم صبر کردم و گفتم : ( آخه عباس جون تو این گرونی یه روز در میون یه صابون مصرفمه ! تازه بچه ها پیشم نیستن ! ) این بار عباس بلافاصله جوابم رو داد و گفت :( بفرما خودت از پر لیوان نیگا کردی ! اگه جای من بودی و هر روز هفت هشت نفری صف میکشیدین دم دستشوئی چی میگفتی ؟!

صب به صب یه قالب صابون رو لخت میکنیم ! میدونی جواد جون آدم تو قرنطینه مصرف صابونش میرخ بالا ! اما هیچ ایرادی نداره چون باید لیوان رو از قسمت پرش نیگا کنیم ! فکر کن اگه میگفتن برای ضد عفونی هر روز باید تنتون رو با زعفرون بمالین وبشورین ، چیکار میکردیم ؟

یه ایرون میرفتن قائن مشهد و صف میکشیدن واسه زعفرون ! تازه خیلی ها هم نمیتونستن بخرند و با منت کشی خودشون رو میمالیدن به اونائی که زعفرونی شده بودند !

تازه اگه اجازه میدادن بریم چون تو قرنطینه ایم !) عباس درحالیکه از خنده ریسه  میرفت هی میگفت و به شاخ و برگ مثالش اضافه میکرد . خدا وکیلی حرفش جواب نداشت ومن هم خنده ام گرفته بود ولی از حرصم زودی خداحافظی کردم حالا اومدم تو رختخوابم تا ببینم از دست لیوان عباس خوابم میبره یا نه ؟ اینقدر لجم گرفته که الان به جای لیوان ، یه کاسه آب گذاشتم بالای سرم . خب شب همه آدما خوش . ای خدا چی میشد صب که چشممون رو باز میکردیم قرنطینه پریده باشه !

 

صبح یکشنبه روز سوم فروردین

اسمشه که امروزم میگذره ، مگه میگذره !؟ از تو خونه که نمیتونیم بزنم بیرون چون تو قرنطینه ایم . نیم نگاهی به شیرینی آجیل روی میز کردم یهو دلم ریش رفت . همش نیم کیلو شیرینی بود و زیر نیم کیلو آجیل ! اونم باد کرده بود و خورنده ای نداشت . این مقدار رو گذاشتم در مقابل شیرینی و آجیلهای های باد کرده فروشگاه ها !

هرچی به سمت تابستون و گرما بریم ، آجیلها هم بو میگیره . یا باید نصف قیمت بدن یا بریزند دور ! ای کرونای لعنتی که معلوم نیست از چه دیاری هستی ؟ بچه ها زنگ زدن گفتن که کرونا اینجا هم اومده . منم بهشون پیشنهاد دادم که چمدون ببندین و بلند شین بیاین اینجا ! بچه ها گفتند مگه اونجا دیگه کرونا نیست ؟

گفتم چرا هنوز هست اما اینجا بابا هم هست . بچه ها بدون واکنشی خداحافظی کردند ! نمیدونم واکنششان به کرونای ایرونی بود یا بابای ایرونی !

 

بعد از ظهر یکشنبه سوم فروردین

خبر اومد که شاید جنوب بر اثر بارندگی سیل بیاد . گل بود به سبزه هم آراسته شد . یه زلزله هم بیاد جنسمون جور میشه !قرنطینه هم که خورده تنگش !  نمیدونم در صفحات تاریخ به ما چه خواهند گفت با این استقامتی که داریم ! باقیمانده نسل دایناسورها ! هر چند اونا هم استقامتشون شکست ، بنازم به تو ایرونی ! آقا عزت زنگ زد .

آقا عزت با شکوه یکی از نازنین دوستانه که پای ثابت تخته و شطرنجه . میرم که جوابش رو بدم . میدونم که امکان داره یکی دوساعت حرفامون طول بکشه ، بعدا میگم چی گفت !

 

 

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + نه =

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن